... پسر بیست من 20 ماهه شد ...
ابرم و اسمان من شده ای
نه فقط جان،جهان من شده ای
از میان تمام دوره ها
تو چرا همزمان من شده ای
مثل مریم سکوت میکنم و
مثل عیسی زبان من شده ای
همه فرعون و گرگ پیشه شدند
تو عصا و شبان من شده ای
باتو دیگر کسی نمی خواهم
همه ی دیگران من شده ای
خدا رو شکر پسرم که دوباره سلامتیت برگشته و گل لبخند رو روی لبهای کوچولوت میبینیم
حالا دیگه قدر سلامتیت رو بیشتر از قبل میدونیم ، هم من هم بابایی و هم خودت

مریضی حسابی لاغرت کرده بود و صدای همگی حتی دایی آرمان رو هم در آورده بود
مامان جون و بابا حبیب که شاکی های همیشگین و به سبک سنتی ها فکر میکنن که بچه هر چی تپل تر باشه یعنی سالم ترِ
بابا محسن هم از اونها تبعیت میکنه و گاهی به حق و گاهی ناحق از لاغر بودنت شاکیه
اما این بار خودم هم خیلی ناراحت بودم
آخه انقدر لاغر شده بودی که میشد تک تک دنده ها و استخونهاتو شمرد و حسشون کرد

انقدر بهت غذا میدم که گوش شیطون کر، یه نمه تپل شدی
شکمت بالا اومده و صورتت پر شده
دیگه خدا رو شکر قطره ها تو خودت با میل میخوری و یه وقتهایی هم که میخوای خودتو برام لوس کنی از خوردن قطره رو بر میگردونی تا بهت میگم :"آقای دکتر چی گفت؟؟؟ گفت رادین قطره هاشو بخوره تا قوی بشه !!!"
اونوقت تندی سرتو میاری جلو و قطره هاتو می خوری ، در مورد غذا هم همین طور تااین جمله رو میگم همین کارو میکنی
البته خدا رو شکر غذاتو خوب میخوری و لاغر شدنت هم به دلیل مریضیت بود که خدا رو شکر تموم شد

بیست ماه گذشت و دوباره رسیدیم به 14 ماه
پسر بیست من ، بیست ماهه شد

و من و بابایی منتظر قرار هر ماهمون...
برای به یادآوری این روز مقدس ، روز زمینی شدن تو فرشته پاک و کوچولو 

گرچه تو اون چند روز نزدیک ماهگردت در گیر دو تا مهمونی بودیم که
یکیش مهمونی خانوادگی با حضور پدر جونم (بابا بزرگم) و خاله بنفشه عزیز و دخمل خاله فسقلم ،آریانا و آقا فریبرز و غایب مهربونترین این جمع مامان جونم (مامان بزرگم) که هنوزم برام غیر قابل باور غیبتش (روحش شاد )
و یه مهمونی زنونه با حضور خانمهای فامیل همسری عزیز
و به همین خاطر نشد که برات کیک بخریم
اما این کیک مجازی رو بابت تغییر ذائقه این جا میزارم که جشنمون کامل بشه
بفرما نفسم

اما از خرید هدیه برات غافل نشدیم
این هدیه باقابل تقدیم به تو با عشق فراوون من و بابایی به تو

حالا چرا باقابل چون اول انتخاب خودت بوده و بعد اینکه عاشقشی و با دیدنش محکم بغلش میکنی و یه جورایی شده بود همدم دردت تو مریضی و مدام با بغل کردنش آروم میگرفتی
تا برات میخونم :" کوچولوی ریزه میزه باب اسفنجی کوچولوی دندون خرگوشی باب اسفنجی " غش غش میخندی...
امیدوارم اینقدری زنده باشم تا هدیه ماهگرد نوه گوگولیم رو بهش بدم

من و بابایی آرزو داریم که روزهایی که بعد از این پیش روت هست
آغاز روزهایی باشه که آرزوش رو داری
گرچه که هنوز تا آرزو کردن و آرزو داشتن خیلی فاصله داری♥



... پسر بیست من 20 ماهه شد ...
